۱۳۹۸ مرداد ۲۶, شنبه

چرا رژیم اسلامی سقوط نمی‌کند؟

(۱۰ پاسخ)


۱- در تاریخ اجتماعی ایران و در رویدادهای سیاسی این کشور، دیده‌ایم که هر تغییر و تحولی که به نتیجه‌ای (بد یا خوب) رسیده است، همواره با مشارکت روحانیان انجام گرفته؛ مانند جنبش تنباکو و انقلاب مشروطیت و انقلاب ۵۷. اما نمی‌توان از آخوندها انتظار داشت که در سرنگون کردن جمهوری اسلامی، یعنی حکومت خودشان، مشارکت داشته باشند. چاقو دسته خودش را نمی‌بُرد. این به لحاظ روشی.

۲- از جهت اخلاقی، گویا کم و بیش رذائل مردم ایران بر فضائل ایشان کثرت یافته و غلبه پیدا کرده است و مردم تا حدود زیادی به حاکمان خویش شباهت یافته‌اند.(الناس علی دین ملوکهم). به عنوان مثال، این روزها هر ایرانی در آرزوی یک پول قلمبه ایست که بردارد و فرار کند برود کانادا. همینطور هم مردم یارانۀ نقدی را بسیار دوست دارند و از صیغه نیز اگر فقط اسمش را نبری بدشان نمی‌آید؛ یک جور فسق حلال و فسق شرعی است. و ...

۳- از نظر روانشناختی، جامعۀ ایران نه، ولی مردم ایران افسرده‌اند. اگر جامعه دچار افسردگی بود، همچون بعد از حمله اعراب دوسه قرنی و بعد از حمله مغول تا قرن‌ها، خودش را در عرفان و تصوف گم می‌کرد و اسمی از خود نمی‌بُرد. اما این چنین نیست و جهان هم نسبت به گذشته به مراتب کوچکتر شده و اجازۀ بی‌خبری و فرورفتن در لاک خود را به هیچ مردمی نمی‌دهد. ولی تک تک شهروندان افسرده‌اند. در هیچ زمینه‌ای هیچ افق و چشم‌انداز روشنی در برابر خود نمی‌بینند، به جز کانادا. اکثراً در فکر مهاجرتند. بقیه هم مواد مصرف می‌کنند.

۴- به دلایل سیاسی می‌توان پرسید از کجا معلوم که بعد از جمهوری اسلامی، آزادی و دموکراسی داشته باشیم و دچار یک استبداد دیگر نشویم: مثلاً نوعی فاشیسم راست با تبلیغات پوپولیستی و باستانگرایی و مقدسات زیرخاکی. مخصوصاً الان که سلطنت‌طلب‌ها و ساواکی‌ها و عوامل استبداد سابق، برای بازگشت به قدرت دندان تیز کرده‌اند و در فکر آنند که بازگردند و از ملت ایران انتقام بگیرند. همینطور هم ترس شدید مردم از هجوم هیولاها و تروریست‌های سازمان مجاهدین خلق جدی است و در مجموع مردم گمان می‌کنند که شرایط موجود هرچند بسیار ناگوار است، اما آنان را در برابر اینگونه مخاطرات محافظت می‌کند.

۵- طبیعت لامروت هم به حفظ و دوام حکومت آخوندها خیلی کمک کرده است. همین خشکسالی‌ها و سیل‌های متناوب، گرد و غبار نفس‌گیر در چندین استان کشور، زمین‌لرزه‌های پیاپی و حوادث غیرمترقبه که در جغرافیای ایران انگار از حد معمول مقداری بیشتر است. چون اینگونه رویدادهای ناگوار، زندگی را متزلزل و بی اعتبار می‌سازد و عامۀ مردم را خسته و نسبت به هرگونه تغییر و تحول و بی ثباتی بیشتر حساس و بدبین می‌کند و باعث می‌شود دست به عصا راه بروند.

۶- از دیدگاه امنیت کشور، باید گفت که غیر قابل پیش‌بینی بودن آینده و احتمال وقوع هرج و مرج و جنگ داخلی، دغدغه‌ها و افکار ناآرامی است که نه تنها مردم ایران، بلکه جامعۀ بین‌المللی را نیز بیمناک می‌کند. به ویژه آنکه دشمنان استقلال و یکپارچکی و تمامیت ارضی ایران، هرگز چون امروز چهرۀ زشتشان را آشکار نکرده بودند. ترس از «سوریه‌ای شدن» هم چیزی نیست که فقط جمهوری اسلامی تبلیغ می‌کند؛ یک پایی هم در واقعیت دارد.

۷- شرایط وحشتناک اقتصادی و بیکاری و گرانی و کمبود مواد غذایی، چنانچه مردم را به شورش برنیانگیزد - که تاکنون چنین نشده - بدین معنی است که به ضد خود تبدیل شده و به حفظ جمهوری اسلامی کمک می‌کند. چون آخوندها علت به وجود آمدن این شرایط و کمبودها را فقط و فقط ناشی از تحریم‌ها می‌دانند، نه فساد و تباهکاری و بی کفایتی خودشان؛ و بدینگونه خود را مظلوم و بی تقصیر و قربانی جلوه می‌دهند و مردم را منفعل می‌کنند؛ کرده‌اند. 

۸- گذشته از این هم، مردم ایران در دی ماه ۹۶ در بیش از صد شهر به خیابان ریختند تا کار رژیم را یکسره کنند؛ اما دیدند که چگونه گرگ‌ها مترصد چپاول حاصل مبارزه و تلاش و جانفشانی آنان کمین کرده‌اند. با دوتا شعار مشکوک مانند "رضاشاه روحت شاد" و از این قبیل، سلطنت‌طلب‌ها و ساواکی‌ها و عوامل استبداد سابق، همه چیز را به حساب طرفداری از خود گذاشتند و از آن تاریخ، فحاشی‌ها و تهدید ملت ایران و توهین به نسل ۵۷ به اسم ارتجاع سرخ و سیاه شروع شد. فرصت‌طلبی‌هایی اینچنین، گام‌های جوانان مبارز را سست و متزلزل می‌سازد. هیچکس مایل نیست جاده‌صاف‌کن گروهی دزد تازه نفس شود.

۹- از عوامل و فاکتورهای خارجیِ مؤثر در ماندگاری جمهوری اسلامی نیز باید به حمایت همه جانبه برخی قدرت‌های بزرگ اشاره کرد. فاجعۀ جمهوری اسلامی در تمام این چهل سال تقریباً برای همۀ دنیا سود داشته است به جز برای مردم ایران. حتی برای آمریکا و اسرائیل هم بد نبوده: کشورهای منطقه را از جمهوری اسلامی ترسانده‌اند و اسلحه فروخته‌اند و وابسته کرده‌اند. پس طبیعی است که دولتهای بسیاری از آخوندها حمایت کنند. مخصوصاً پشتیبانی قدرت‌هایی چون روسیه و چین که در ایران منافع چندگانه‌ای دارند را نمی‌شود دست کم گرفت. با چوب زیر بغل هم اگر شده، رژیم اسلامی را برای مدتی سرپا نگه می‌دارند.

۱۰- پیچیده‌ترین و بزرگترین و آخرین بحرانی که جمهوری اسلامی با آن روبروست، بحران فروپاشی است. قرار است حکومت اسلامی با هزار و صد سال (از کلینی) پشتوانۀ حرف و حدیث و فکر و فلسفه و اندیشۀ سیاسی، با هزار و صد سال دغدغۀ حفظ بیضۀ اسلام و تجربۀ جنگیدن با فرقه‌ها و مذاهب و رقبای سازمان روحانیت شیعه، که به آخوندها هوشیاری بیمارگونه‌ای بخشیده و از آنان هیولاهای شرور و تبهکاری ساخته است، از هم بگسلد و فرو بپاشد. این حادثه بسیار بزرگ است و ابعاد هولناکی دارد. این اتفاق به اندازه‌ای مهیب و سهمگین، و خرابی‌ها و آوارش به قدری گسترده و زیاد است، که ملت ایران برای تحمل آن هنوز آمادگی لازم را ندارد. حکومت اسلامی ابتدا باید در ذهن یکایک ایرانیان بی اعتبار و ساقط شده باشد؛ نه فقط در مدیریت سیاسی‌اش، بلکه در کلیت دین و اسلام و ایدئولوژی و اعتقادات و ارزش‌هایش. این روند به سرعت در حال طی شدن است. بعد از این مرحله است که سقوط مادی آن در بیرون، به صورت اضمحلال و اتفاق تدریجی و کم هزینه‌ای خواهد بود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۸ مرداد ۱۶, چهارشنبه

انقلاب ۵۷، حاصل نبوغ ایرانی

اشاره

همه ما کم و بیش می‌دانیم که از میان عوامل و اسباب متعدد عقب‌ماندگی و شوربختی و فقر و فلاکت ایرانیان، دو عامل اهمیت و نقش اصلی و اساسی داشته است: استبداد و اسلام. 
ریشۀ تمام مشکلات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی جامعۀ ایران را در این دو پدیده باید جستجو کرد. انقلاب ۵۷ دقیقاً همین دو عامل را نشانه گرفته و کمر به نابودی آنها بست. منتهی این عمل به دو روش کاملاً متضاد با یکدیگر انجام پذیرفت. با یکی به وجه نفی و انکار و با شعار «آزادی» به جنگ برخاست و آن دیگری یعنی اسلام را به وجه اثبات و با سپردن قدرت سیاسی به متولیان آن و اجرای شریعت اسلامی به نابودی کشاند. مردم ایران با انقلاب ۵۷ در واقع با یک تیر دو نشان زدند: هم ۲۵۰۰ سال جباریت و استبداد شاهنشاهی را سرنگون کردند و هم امروز روشن شد که بصیرت تاریخی و خرد جمعی این ملت با حرکتی نبوغ‌ آمیز، اسلام و تشیع و روحانیت شیعه را در میدان آزمایش و امتحانی تاریخی قرارداد و زمینه‌های لازم جهت مردودی و شکست ادعایی ۱۴۰۰ ساله را مهیا ساخت؛ به طوری که هم اکنون پس از چهار دهه استقرار حکومت اسلامی، این بنای پوسیده در برابر دیدگان ما در حال ازهم‌گسیختگی و فروپاشی است. هرچند هزینۀ سنگینی پرداختیم، اما آینده نشان خواهد داد که ما با این کار بزرگ فی‌الواقع اسلام را که همچون خاری در چشم و استخوانی در گلو به مدت چهارده قرن ما را عذاب داده بود، نه فقط در ایران، بلکه از جهان برانداختیم. به یقین بعد از جمهوری اسلامی، اسلام به ماری شبیه خواهد بود که اگرچه همچنان ظاهری مشمئزکننده دارد، اما دیگر نه نیش و نه زهری خواهد داشت که بشر را دچار ترس و اضطراب سازد. 

نزاع شرکای قدیمی

ریشه‌های یگانۀ نهاد پادشاهی و نهاد دین که هر دو در جادو شکل گرفته و قوام یافته، شاه و شیخ را به همکاری نزدیک با یکدیگر برانگیخته است و این دو در طول تاریخ منافع مشترکی را پیگیری می‌کرده‌اند. شاهان و سلاطین، هم در دورۀ اسلامی و هم پیش از آن، همواره شرکای سنتی سازمان روحانیت بوده و به مغ و موبد و آخوند و مذهب به عنوان بهترین ابزار مهار و کنترل و سرکوب جامعه شدیداً نیاز داشتند. تاریخ گواهی می‌دهد که هیچ سلطان و پادشاهی نبوده است که مشروعیت قدرتش را از آسمان و دین نگرفته باشد. حتی کوروش کبیر هم خود را مورد تأیید مردوک، خدای بابل، می‌دانست. در تاریخ نزدیک به ما، اوج این همکاری و اشتراک منافع را می‌توان در دولت صفویان مشاهده کرد. 
این شراکت و این همکاری تا انقلاب ۵۷ تدوام داشت؛ تا اینکه ملایان و متولیان مذهب شیعه که قرن‌ها در حسرت حکومت کردن سوخته بودند و همه حکومت‌ها را غاصب می‌دانستند، ضمن اینکه مغرور شده بودند، فریب ملتی را خوردند که چهارده قرن با اسلام جنگیده بود. لذا مرتکب خبط و خطایی تاریخی گردیدند و با کنار زدن شریک اساطیری خویش، همزمان گور خود را هم کندند. متوجه نبودند که خود ایشان یعنی آخوندها و علما و فقها و روحانیت شیعه و با اندکی تسامح حتی می‌توان گفت مذهب تشیع، تماماً نتیجه و محصول مبارزه‌ای تاریخی مابین ایران و اسلام بوده است. غافل بودند که اگر «پادشاه اسلام‌پناه» از میان برداشته شود، نیرویی برای دفاع از آخوند و اسلام در برابر ملت ایران وجود نخواهد داشت. شاید به همین دلیل است که اکنون گروهی از آخوندها که سقوط جمهوری اسلامی را مسلم و نزدیک می‌بینند، به اشتباه خود پی برده و به فکر بازگشت سلطنت افتاده‌اند. 
آری، اینچنین بود که مردم ایران با هوشمندی، آیت‌الله‌ها و حجج‌اسلام را به میدان سیاست بی پدر و مادر کشاندند و شکستشان دادند.

در حسرت پادشاهی عادل

مردم ساکن این سرزمین در گذر تاریخ خود، همواره در آرزوی سلطان و پادشاهی عادل، از استبدادی به استبدادی دیگر پیگیر روزگار سراسر بیم و اضطراب و اختناق خویش بوده‌اند و به امید رام کردن جباران و پادشاهان سرکش، «نصیحه الملوک‌»ها می‌نوشتند. دیده بودند که حتی انوشیروان خیلی عادل، بالغ بر هشتاد‌هزار مزدکی را در یک نوبت قتل‌عام کرده است. در مقاطعی هم اگر فضاهایی برای تنفس گشوده می‌شد، که معمولاً حاصل هرج و مرجی بود که خلأ قدرت بوجود آورده بود، با ظهور راهزنی و شمشیرکشی و زورگیر و تفنگچی و قالتاقی که خود را پادشاه می‌خواند، آن روزنۀ باریک نیز بلافاصله مسدود می‌شد. شاهان و سلاطینی که با آویزان کردن مقداری آهن‌آلات و مس و مفرغ به لباس خود و مانند خروس با گذاشتن تاجی بر سر، خود را سایۀ خدا و صاحب مُلک و ملت می شمردند. پادشاهانی که برای فریب عوام از چیز موهومی دم می‌زدند به نام «فر کیانی» و «فره ایزدی» که گویا مانند گنجشکی بر فراز سرشان بال بال می‌زند و جیک جیک می‌کند. آنان با استقرار حکومتی سرکوبگر، کشوری یکنفره ساخته بودند و صاحبان اصلی کشور را «رعیت» یعنی چیزی در ردیف رمه و گله می‌دانستند و وجود انسانی او را در تمام تاریخ این سرزمین معلق و معوق نگه داشته بودند. البته نظام استبدادی سلطنت و پادشاهی در عین حال اقتضاء و ضرورت تاریخی هم داشت؛ زیرا تا پیش از دوران معاصر هیچ شکل بدیل حکومتی و نظام متفاوت کشورداری قابل تصور نبود؛ یا لااقل بشرِ این سوی زمین هنوز نظام جمهوری و حکومت دموکراتیک را نمی‌شناخت.

برکندن ریشه‌ها

در جریان انقلاب ۵۷، ملت ایران یکپارچه فریاد می زد:"مرگ بر شاه". این مردم هرگز نگفتند مرگ بر پهلوی و یا مرگ بر محمدرضاشاه که یک دیکتاتور پیش‌پاافتاده و ضعیفی بود؛ بلکه با فراست و خردمندی، نهاد جان‌سخت جباریت و استبداد، نظام تنومند سلطنت و پادشاهی با تمام وزن اساطیری‌اش که همچون سنگوارۀ هیولایی متعلق به اعصار کهن بر گُردۀ انسان ایرانی سنگینی می‌کرد را آماج تیرهای خود قرارداده بودند. هدف و آرمان بزرگ، برکندن ریشۀ استبداد شاهنشاهی از خاک به شدت مساعد این سرزمین بود. حال اگر بعداً گرفتار نوع اسلامیِ استبداد گشتیم که برایمان ناشناخته بود، اتفاقاً تقدیری بود که خود رقم زدیم. راه رهایی فقط و فقط از همین مسیر ممکن و مقدور بود؛ با قبول تمام هزینه هایش در این چهل سال. اصلاً آن یکپارچگی و یکصدایی ملت، همگامی و همیاری همه اقشار و اصناف و طبقات جامعه و جریان‌های سیاسی و احزاب، از چپ و راست و میانه و ملی، در کنار تمام اقوام و مذاهب، امری تصادفی نبود، بلکه از هدفی بزرگ نیرو می‌گرفت: برچیدن بساط استبداد دیرپای شاهنشاهی که در دوران مدرن به واقع وصله ناجوری بود بر تن جامعه: ارتجاعی و عقب‌افتاده و مایه شرمساری: ساختاری متعلق به اجتماع جانوریِ موریانه‌ها و زنبورها. 
این خواست و آرزوی دیرینه آنچنان قدرتمند بود که در روزهای انقلاب به طنز و مزاح گفته می‌شد که حتی خود محمدرضا پهلوی، هنگام قدم‌ زدن در کاخ سلطنتی، شعارهای مردم را تکرار می‌کند و فریاد می‌زند:"بگو مرگ بر شاه... بگو مرگ بر شاه..."!

یک انتخاب درست

انتخاب آیت‌الله خمینی برای رهبری این انقلاب از سوی ملت ایران، هم نشان هوشمندی فوق‌العادۀ ملتی بود که گویا در سطح روان جمعیِ ناخودآگاهش، اراده کرده بود تا ماهیت ضدبشری اسلام را به دست متولیانش عملاً آشکار سازد و اسلام را در سیاستش که از آن جدایی‌ناپذیر است به شکست بکشاند، و هم برآمده از آگاهیِ تاریخی و درک درست این حقیقت بود که هیچ شخص و گروه و حزب و سازمان و جریانی، به تنهایی و حتی اگر به همبستگی و ائتلاف و جبهۀ مشترکی هم رسیده باشند، بدون مشارکت روحانیت شیعه قادر به برکندن نهاد ریشه‌دار استبداد شاهنشاهی از این خاک نخواهند بود. این حقیقت را تاریخ و تجربۀ ما در شکست‌های پیاپی قیامهای مردمی، ثابت کرده بود. آخرین بار انقلاب دوران‌ساز مشروطیت را شاهان کودتاچیِ پهلوی به شکست کشانده بودند. 
ما برای هر تغییر و تحول اجتماعی و سیاسی مانند همین انقلاب مشروطیت، همواره به کمک روحانیت شیعه احتیاج داشتیم؛ حتی برای برچیدن بساط خود آخوندها و اسلامشان! (اشاره به این حقیقت، تنها سخن این نگارندۀ یک‌لاقبا نیست؛ بلکه همچنین درک درست نابغه‌ای چون خلیل ملکی و همفکران وی بود که بعد از 28 مرداد به سمت آخوندها گرایش یافتند.)

*

با برانداختن نظام پادشاهی و نفی مرجعیت جادویی شاه از یکسو و نابودی نظام دینیِ ولایت فقیه و استعمار اسلامی از طرف دیگر، امید است که انسان ایرانی برای نخستین بار، از پرسه زدن در آسمان اوهام و خرافات و مقدسات به زمین بازگشته و افسار بندگی شاه و شیخ را پاره کند و در مقام فاعل مختار و موجودی بالغ، با قدم نهادن به جهان مدرن و انسان‌محور و خردگرا، صاحب فردیت و استقلال شود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۸ خرداد ۱, چهارشنبه

علیه جنگ

همه واقعیت‌ها و شواهد موجود نشان می‌دهد که وقوع جنگ و حملۀ نظامی به ایران بسیار محتمل و نزدیک است. اوضاع بسیار شبیه به ماه‌ها و هفته‌های منتهی به حملۀ نظامی به عراق در سال 2003 است. دولت‌های افراطی آمریکا و اسرائیل بعلاوۀ عربستان و شیخک‌ نشین‌های جنوب خلیج فارس، یعنی دشمنان نژادی ملت ایران، دست در دست یکدیگر برای تهاجم به ایران و نابود ساختن هست و نیست ملت ما در حال طراحی توطئه‌ای آشکار و بی‌شرمانه به سر می‌برند. دولت استعمارگر انگلستان نیز مشارکت خود را در این دسیسۀ ضد ایرانی اعلام کرده است. جرمی هانت وزیر خارجه انگلیس گفته است:" کشورش دربارۀ این موضوع که ایران به تهدیدی فزاینده بدل شده، با آمریکا هم‌نظر است و با این متحد نزدیک خود همکاری خواهد کرد." 
دقیقاً مانند همکاری با آمریکا برای نابود کردن عراق در سال 2003.

شکی نیست که مسئول و مقصر شرایط کنونی جمهوری اسلامی است. اما به یاد داشته باشیم که مخصوصاً اسرائیل معارضان منطقه‌ای خود را طی دو دهه اخیر به طور غیر مستقیم یک به یک از میان برداشته است. عراق و لیبی و سوریه را شخم زده‌اند و اکنون نوبت تخریب و بلااثر کردن بزرگترین دشمن اسرائیل رسیده است.(این موضوع هم که گفته شود اسرائیل با رژیم حاکم بر ایران مسئله و مشکل دارد نه با ایران و مردم ایران، هیچ تغییری در واقعیت‌های موجود ایجاد نمی‌کند.) از طرفی تاریخ و تجربه نشان داده است که آمریکا و اتحادیۀ استعمارگران اروپا، بر پایه نیاز طبیعی به بازار مصرف تولیدات صنایع خود، هیچ گونه فرصت و بهانه‌ای را جهت منهدم ساختن تأسیسات و کارخانه‌ها و زیرساخت‌ها و ثروت‌ها و داشته‌های کشورهای دارای ذخایر طبیعی از دست نمی‌دهند. بویژه دولت قرن نوزدهمی انگلستان که پیوسته به دخالت و دسیسه‌چینی در خاورمیانه و کشورهای نفت خیز منطقه مشغول است.

به هر روی آنچه که می‌تواند از فاجعۀ جنگ و نابودی و کشتار در کشور ما جلوگیری نماید و هرگونه بهانه‌ای را جهت تهاجم نظامی از نیروهای خارجی سلب کند، فقط و فقط سرنگون ساختن حکومت اسلامی به همت و به دست مردم ایران و آنهم در کوتاهترین زمان ممکن است. این تلاش بزرگ و حیاتی هر میزان هزینه و خونریزی که در پی داشته باشد، بی هیچ تردیدی به مراتب کمتر و ناچیزتر از عواقب بی‌حساب حملۀ نظامی قدرت‌هایی چون آمریکا و انگلستان است.
شاید ساده لوحانه به نظر برسد، اما اگر همه افراد و اشخاص سرشناس و فعالان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، همه سازمان ها و احزاب و گروه‌ها و نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، از چپ و راست و مذهبی و ملی و قومی ... از داخل و خارج، یکصدا و یک پارچه، ملت ایران را به حضور در کف خیابان فرا بخوانند و چند شبانه روز تحصن و بست نشینی در کف خیابان‌های شهرهای ایران را از مردم بخواهند، بسیار کارساز خواهد بود و حاکمان رژیم اسلامی را به عقب نشینی و تسلیم در برابر خواست ملت ناچار خواهد کرد. جهان نیز در می‌یابد که اراده‌ای بزرگ به دنبال پیشگیری از جنگی ویرانگر قیام کرده است. 
در عین حال می‌باید مردم را برای هرگونه درگیری و زد و خورد با عوامل رژیم آماده ساخت و توجیه کرد. تبلیغات و پروپاگاندای رژیم در داخل سعی دارد شرایط را طبیعی و آرام و جنگ را امری بعید و تخیلی جلوه دهد. البته پیداست که اکثریت شهروندان وضعیت پرمخاطرۀ کنونی را درک کرده‌اند. چونکه باید برای پرداخت هزینه و جانفشانی آمادگی لازم را داشته باشند.

در اولین گام می بایست خواستار انحلال سپاه پاسداران شد و پایگاه‌های آنرا در هر شهر و منطقه‌ای با تجمع و تظاهرات محاصره کرد. ارتش ایران به تنهایی قادر به حفاظت و حراست از مرزهای ایران بوده و خواهد بود.
همچنین حوزهای علمیه را در قم و مشهد و اصفهان و دیگر شهرها باید محاصره و تعطیل کرد و به آخوندها و روحانیان هشدار داد که چنانچه به مردم نپیوندند و بخواهند کماکان از رژیم اسلامی حمایت کنند، آنوقت می‌باید با انتقامگیری‌های سخت و خونبار مردم در روزها و ماه‌های آینده روبرو شوند.
در مرتبه بعد و همزمان می‌باید مراقب نفوذ و توطئه و خرابکاری عوامل مزدور کشورهای بیگانه و تجزیه طلب‌ها و نیز اعضای سازمان تروریستی و تبهکاری مجاهدین خلق بود. در این مورد خاص، مرزبانان و ارتش ایران بیشترین مسئولیت را به عهده دارند.
در پرانتز لازم است گفته شود که آمریکا سازمان مجاهدین خلق را نه به عنوان آلترناتیو جمهوری اسلامی، بلکه برای روز مبادا و انجام کارهای کثیف و آنهم در صورت اشغال ایران لازم دارد. آمریکا به مجاهدین خلق همچون سگ‌های بوکش برای جمع آوری اطلاعات و تعقیب مقامات جمهوری اسلامی و آدمکشی و شکنجه و خدمت در امثال ابوغریب که در تخصص آنان است احتیاج دارد.
عوامل استبداد سابق و هواداران نظام پادشاهی نیز که از جنگ استقبال می‌کنند، لازم است بدانند که دولت آمریکا آنان را جانشین جمهوری اسلامی نمی‌شناسد. اصلاً آمریکا و شرکت‌های نفتی و کمپانی‌های اسلحه‌سازی و شرکا و متحدان اروپایی آنها، به دنبال جایگزینی جمهوری اسلامی با دولتی دست‌نشانده و مزدور نیستند؛ بلکه به قصد نابود ساختن و متلاشی کردن تمامیت ایران حمله خواهند کرد. همانطور که عراق و لیبی و سوریه را برای همۀ تاریخشان نابود کردند و این ملت‌ها هرگز استقلال و یکپارچگی سابق سرزمین خود را به دست نخواهند آورند.

دوباره لازم به یادآوری است که هر اتفاق غیرقابل پیش‌بینی و هر حادثه و عواقب و پیآمد ناگوار و قتل و خونریزی که قیامی فوری برای سرنگونی حکومت اسلامی به دنبال داشته باشد، حتی به اندازۀ درصد کوچکی از فجایع و کشتار و تخریبی که جنگ و حملۀ نظامی قدرت‌های بزرگ در پی دارد و تجزیۀ ایران از کمترین نتایج آن می‌باشد، نیست و نخواهد بود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۸ فروردین ۸, پنجشنبه

بحث با الاغ ممنوع

تا همین چندی پیش یک آخوند بسیار خطرناک رئیس دادگاه انقلاب اسلامی کرج بود که اطلاع ندارم الان هم در این مقام هست یا نه. او را همه به نام «آصف‌حسینی» می‌شناسند. از نام کامل وی مثل اسم واقعیِ اکثر قاضی‌ها و بازپرس‌های قوۀ قضائیۀ رژیم اسلامی، گویا کسی اطلاع دقیقی ندارد. او علاوه بر اینکه ریاست دادگاه انقلاب کرج را بر عهده داشت، رئیس شعبۀ یک این دادگاه هم بود. این قاضی خطرناک بسیاری از زندانیان سیاسی و عقیدتی شناخته شده را محاکمه و محکوم کرده است. او از آخوندهای «پلاک سیاه» است؛ یعنی عمامۀ سیاه دارد.

این آصف‌حسینی مثل علی خامنه‌ای، در واقع همان خری است که خدا او را نشناخته و بهش شاخ داده است. مشهور است (مخصوصاً در بین مجرمین خلاف سنگین) که به راحتی آب خوردن حکم اعدام صادر می‌کند و ده‌ها نفر را تا به حال به چوبۀ دار سپرده است. همچنین شایع است که از کردها و لرها نفرت عمیقی دارد. آنطور که گفته می‌شود یکی دو بار اعضای خانوادۀ وی توسط فرد یا افرادی که از آنها با نام فامیل خزاعی یاد می‌شود و از بستگان محکومان دادگاه او بوده‌اند، مورد تعرض قرار گرفته‌اند. به همین دلیل از آن زمان به بعد مدتی را در ساختمانی در داخل محوطۀ زندان رجایی‌شهر زندگی می‌کرد و تحت حفاظت شدید بود. 
سال‌های ۸۹ و ۹۰ هنگامی که برای اعزام به دادگاه از زندان رجایی‌شهر خارج می‌شدیم، زندانی‌های همراه من ساختمان دو طبقه‌ای را  نشان می‌دادند که نمایی از سنگ سفید داشت و در سمت چپ محوطه، پشت دیوار اصلی زندان در ضلع «بلوار مؤذن» واقع شده بود و می‌گفتند که محل سکونت قاضی آصف‌حسینی است. بعدها محل سکونتش به ساختمان اصلی دادگاه انقلاب اسلامی کرج، ابتدای خیابان برغان منتقل می‌شود تا ایاب و ذهاب کمتری داشته و حفاظت از وی آسانتر باشد. همیشه یک محافظ ریش و پشمو با لباس شخصی و اسلحه به کمر پشت در اتاقش نگهبانی می‌دهد. این آصف‌حسینی آنچنان به قساوت و بی رحمی مشهور بود که هرگاه بازجوهای اطلاعات و یا بازپرس‌ها و دادیارها می‌خواستند متهمی را بترسانند، تهدید می‌کردند که پرونده‌ات را می‌دهیم دست فلانی. خود من یکی از متهمانی بودم که بارها توسط بازپرس شعبۀ ۶ دادگاه انقلاب کرج به نام «محمدیاری» و یا بوسیلۀ سایر کارکنان دادگاه انقلاب به همین ترتیب تهدید می‌شدم. یادم است یک کارمند خنزر پنزری در دفتر شعبۀ ۲ دادگاه انقلاب که آن زمان رئیسش «صمدی» نامی بود و مرا در ظرف ۵ دقیقه محاکمه به ۳ سال حبس محکوم کرده بود، وقتی شنیده بود که من در وبلاگم سرتاپای پیغمبر و امامانشان را قهوه‌ای کرده‌ام، رو به من کرد و گفت: "من اگر مسئولی - چیزی بودم، پرونده‌ات را می‌دادم به قاضی آصف‌حسینی که حکم اعدامت را بدهد." 
اگرچه پروندۀ من در دورۀ اولی که بازداشت شدم و با اتهاماتی چون اقدام علیه امنیت کشور، توهین به مقدسات و توهین به رهبری، هیچگاه زیر نظر این قاضی مسلمان قرار نگرفت و می‌شود گفت که از این بابت واقعاً شانس آوردم؛ اما این خوشبختی دیری نپایید و عاقبت سراغ پوست به دباغخانه افتاد. 

سال ۹۰ در سالن ۱۲ اندرزگاه ۴ رجایی‌شهر، معروف به «سالن سیاسی»، وقتی که از آصف‌حسینی و احکام جنایتبارش صحبت می‌شد، غالباً افراد وابسته به دار و دستۀ اصلاح طلب‌ها حاضر نبودند چیزی بشنوند و در این مواقع جمع بچه‌ها را ترک می‌کردند. البته مواضع آنها در برابر جنایتکاران رژیم اسلامی کاملاً طبیعی بود. خود آنها تا وقتی که مورد بی مهری جناح مقابل قرار نگرفته بودند و سهمشان از قدرت و غارت نسبت به سابق کم نشده بود، یک پا شریک و هم جرم جنایتکارترین آدمهای رژیم اسلامی بودند و الان هم با همکاران سابق خود احساس نزدیکی و همخونی بیشتری دارند تا با امثال من و ما. (اشداء علی الکفار رحماء بینهم.)

باری، مهرماه سال ۹۳ بود، یعنی سی چهل روز پس از آزادی، که دوباره دستگیر شدم. ایوب ابراهیمیان دادیار شعبۀ ۱۲ دادگاه انقلاب کرج، به سفارش مأموران اطلاعات، پرونده‌ای به اتهام تبلیغ علیه نظام برای من تشکیل داد. این ایوب ابراهیمیان (که همیشهً خدا یک خندۀ ابلهانه‌ای صورتش را پوشانده بود که بوسیلۀ آن سعی می‌کرد رذالت‌های وجودش را پنهان کند) توقع داشت که تمام سخنانی که از قول من در سایت‌ها و فضای مجازی انتشار یافته بود را خودم تکذیب کنم. اما وقتی پس از هفته‌ها انتظار ناامیدش کردم، او هم پروندۀ مرا یکراست برده بود گذاشته بود روی میز آصف‌حسینی. این را من اطلاع نداشتم تا اینکه یکروز مرا صدا زدند زیر هشت برای اعزام به دادگاه. آنزمان زندانیِ ندامتگاه کرج بودم. با اینکه مخاطرات اینکار را می‌دانستم، اما تصمیم گرفته بودم که به هیچوجه در دادگاه حاضر نشوم. 
چند هفته پیش از تاریخ دادگاهِ من، یعنی در بهمن ماه ۹۳، علی معزی از هواداران سازمان مجاهدین خلق را که در سالن ۷ ندامتگاه کرج هم‌اتاقی بودیم، برای دادگاه خواسته بودند. او وقتی از رفتن به دادگاه امتناع می‌کند، مأمورها نامردی نمی‌کنند می‌زنند سر پیر مرد محترم را می‌شکنند و کشان کشان می‌برنش دادگاه. قاضی پروندۀ علی معزی نیز همین آصف‌حسینی بود.
من هم در روز اعزام، هنگامی که داشتم مقاومت می‌کردم و مخالفتم با حضور در دادگاه با داد و فریاد همراه شده بود، از لابلای پِچ پِچ مأمورها شنیدم که قاضی آصف‌حسینی دستور داده است به هر قیمتی مرا به دادگاه ببرند. مأموران امنیتی و انتظامی زندان جمع شده بودند و منتظر آمدن رئیس زندان بودند تا تکلیفشان را روشن کند. 
فکر می‌کنم آصف‌حسینی نمی‌خواست حکم غیابی صادر کند و شاید هم مایل بود مرا از نزدیک ببیند. به هر حال وقتی اسم آصف‌حسینی را شنیدم یک جورایی خوشحال شدم. چون تا آن تاریخ او را ندیده بودم و بسیار کنجکاو بودم این قاضی بی‌رحمی را که به خصوص زندانی‌های عادی خیلی از او وحشت داشتند، از نزدیک زیارت کنم. از نظر روحی نیز خودم را مدت‌ها بود برای مواجهه با شرایط بسیار وخیم آماده کرده بودم. از طرفی این دفعه من اتهام پیش پاافتاده و سبکِ «تبلیغ علیه نظام» داشتم که شخصی مانند آصف‌حسینی با همه کینه‌توزیش، علاوه بر یکسال حبس که حداکثر مجازات قانونی این جرم بود، دوسال تبعید و توقیف اموال هم نوشت که این نهایت رذالتش بود و بیشتر از این نمی‌توانست کاری بکند. تمام اموالی هم که توقیف کرد، چهار میلیون پول نقد و یک لپ تاپ و یک تلفن موبایل بود که هنگام دستگیری به چنگ مأموران اطلاعات افتاده بود. 

آن روز سرانجام پس از کلی چک و چانه زدن با مأموران مسئول اعزام و با خود رئیس زندان که تلفنی صحبت کردیم، حاضر شدم به شرط اینکه لباس زندان را نپوشم و دست و پایم را در زنجیر نکنند به دادگاه اعزام شوم. ولی دست آخر مقداری کوتاه آمدم و به توافق رسیدیم که فقط یک دستم را به مأمور همراهم زنجیر کنند که در عین حال خلاف مقرارت زندان هم عمل نکرده باشند. البته همیشه اینگونه نبود که تا این اندازه حال و حوصله و انرژی مقاومت داشته باشم. در اکثر مواقع، زمان اعزام به مراجع قضایی، هم لباس زندان را می‌پوشیدم و هم دست‌ها و پاهایم را در زنجیر می‌بستند. حتی یکبار مرا با یک معتادِ مافنگیِ آویزون، طوری به یکدیگر زنجیر کردند که نمی‌دانم اسم این روش چه بود: دست های ما را از زیر بغل همدیگر عبور می‌دادند و به هم دستبند می‌زدند. زمانی که باید از پله ها بالا و پایین می‌رفتیم، می‌بایست با شمارش اعداد قدمهایمان را هماهنگ می‌کردیم. بدتر از همه موقعی بود که باید از روی جوی حاشیه خیابان در جلوی مجتمع قضایی بپریم آن طرف. یکبار عاقبت پریدیم آن طرف، اما کله پا شدیم و به شدت خوردیم زمین.
فاجعه اینجاست که از ساعت ۶ بامداد که زندانی را برای اعزام به مراجع قضایی از خواب بیدار می‌کنند تا رسیدن به دادگستری یا دادگاه انقلاب، معمولا بین ۴ تا ۶ ساعت طول می‌کشد و در این مدت به اندازه‌ای متهم را آزار و اذیت می‌کنند که نیرویی در وی برای دفاع از خود در جلسه دادگاه باقی نمی‌ماند. متهم را بدون اطلاع قبلی از تاریخ جلسۀ دادگاه و بدون آمادگی، با تحکم و توهین و تحقیر از خواب بیدار می‌کنند و گرسنه و با دهان خشک به دنبال خود می‌کشند. لباس‌های مسخره زندان را تنت می کنند؛ دست و پایت را در زنجیر می بندند و یکسرش را می‌دهند به دست یک جوانک سرباز وظیفۀ پشتِ کوهی که از دره دهات آمده است بدون هیچ تربیت و آموزشی. اگر چنانچه متهم فرصت بیابد که بستگانش را مطلع کند که به موقع بیایند و چند هزار تومانی به این مأمورهای گرسنه چشم بدهند که شانس آورده است و گرنه تا نزدیک غروب آفتاب که  او را دوباره به زندان بر‌می‌گردانند، هر بلایی بخواهند سرش می‌آورند.

آنروز وقتی عاقبت نوبت به من رسید که می‌بایست در جلسه دادگاه حاضر شوم، ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود. شدیداً به دستشویی احتیاج داشتم. ولی می‌دانستم که تا برگشتن به زندان امکان دستشویی کردن نیست. هنگامی که وارد اتاق نسبتاً بزرگ دادگاه شدم، آخوند پیری آن ته اتاق پشت میز پَت و پهنی روی پرونده‌ها و کاغذهای مقابلش خم شده بود. عمامه سیاهش را انگار با بی حوصلگی پیچیده بود و همانطور آشفته گذاشته بود روی سرش. فکر می‌کردی اگر کمی بیشتر سرش را به جلو خم کند عمامه‌اش بیفتد روی میز. با این حال با ورود ما هم سرش را بالا نگرفت. منهم سلام نکردم. مأمور همراهم به یکی از تعداد زیادی صندلی که در اتاق بود اشاره کرد که بنشینم و خودش هم کنارم نشست. آخوندِ قاضی یا قاضیِ آخوند بدون اینکه سرش را بلند کند نام و نام خانوادگی‌ام را پرسید و به دنبال آن سوآل‌های دیگری هم پرسید که یادم نیست چه بود. فقط زمانی که از دین و مذهبم سوآل کرد واقعاً برآشفتم. باز یکنفر دست گذاشته بود روی نقطۀ حساسی.

همیشه در جواب این سوآل با گستاخی می‌گفتم: "به خودم مربوط است". اما این بار علی‌رغم تلاش زیادی که برای یادآوری همۀ شجاعت‌هایم(!) به خرج دادم، اما در برابر عفریتۀ مرگ و آدمکشی، گویی ته دلم اندکی لرزیده بود. 
ناگهان از دهانم پرید که: "لائیکم"
آخوندِ قاضی برای نخستین بار سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت. نگاهی همزمان آمیخته به تفرعن و نفرت. خطوط چهره‌اش را طوری درهم کشیده بود که انگار سعی داشت بگوید دارم به یک تکه نجاست نگاه می‌کنم! 
پرسید: "یعنی لامذهب؟"
در جوابش گفتم من هیچ گونه اعتقاد مذهبی ندارم.

پیش از این هر زمان از من می‌پرسیدند لائیک یعنی چه؟ وقتی بی حوصله بودم و می‌دانستم که طرفِ مقابل هم اطلاع زیادی ندارد و یا اینکه مؤمن خطرناکی است، فوری می‌گفتم: "لائیک یعنی عیسی به دین خود، موسی به دین خود" و به این طریق سر و ته قضیه را هم می‌آوردم. مثلاً  یادم است زمانی که در مهرماه ۹۳ مرا در شهر ارومیه بازداشت کرده بودند، به مأموران ادارۀ اطلاعات آن شهر که از بیسوادی به واقع گاوهای مجسمی بودند(البته شاخ‌های خیلی تیزی داشتند) وقتی می‌پرسیدند مگر تو امام‌های ما را قبول نداری... در برابر این سوآل احمقانه می‌گفتم عیسی به دین خود، موسی به دین خود. اما به خوبی می‌دانستم که اسلام ایدئولوژی تجاوز است و محمد بر خلاف موسی و عیسی، در اینگونه مواقع بنا به دین خود مسئله را فقط با شمشیر حل می‌کند.

آصف حسینی دوباره تکرار کرد: "لامذهب؟"
گفتم: "لائیکم"
گفت: "لامذهب؟"
این بگومگو ادامه یافت. دیدم کم کم تلفظ عبارت «لامذهب» به «لامصب» و کاملاً به فحش تبدیل شده است. از جایم بلند شدم و با صدای محکم گفتم:
"من به اختیار خودم به این جلسه نیامده و این جا را دادگاه صالح نمی‌شناسم و هیچ دفاعی هم از خودم نمی‌کنم و بیشتر از این هم حرفی نمی‌زنم." 
(نیاز به دستشویی هم حسابی به من فشار آورده بود و به هر قیمتی می خواستم از این داستان خلاص شوم.)

یک ضرب المثل اروپایی می‌گوید که با کشیش بحث نمی‌کنند. چون فایده‌ای ندارد. هیچ ماست‌بندی نمی‌گوید ماست من ترش است. بی توجهی به معنی این ضرب‌المثل اشتباه بزرگ ما ایرانی‌هاست. وگرنه هرگز هیچ آخوندی را مخاطب خود قرار نمی‌دادیم. چنین بایکوتی می‌توانست ما را نجات دهد.

آنروز در جلسۀ دادگاه نشسته بودم و در افکار خودم غرق بودم. مأمور همراهم نیز ساکت نشسته بود. آصف‌حسینی سرش را روی کاغذهای مقابلش خم کرده بود و تند و تند می‌نوشت. هیچ صدایی به جز صدای حرکت قلم او بر صفحۀ کاغذ شنیده نمی شد. ناگهان بدون اینکه سرش را بلند کند و یا حرفی بزند، دستش را به نشانه "بروید بیرون" تکان داد. ولی حالت حرکت دستش بیشتر به این معنی بود که بروید گم شوید؛ گورتان را گم کنید.

از دادگاه که خارج شدیم به مأمور همراهم گفتم تو رو خدا من رو ببر دستشویی هرچی بخوای بهت میدم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۷ آبان ۲, چهارشنبه

سال آخر

(برگی از تاریخ)

اشاره
یکی از شگفتیهای جهان در سده‌های بیستم و بیست و یکم میلادی، وجود رژیمی به نام جمهوری اسلامی (۱۳۵۷ - ۱۳۹۷ ﻫ.ش) بود که به همت علما و فقهای اسلام و توسط سازمان روحانیت شیعه و در پی انقلابی پرشور در ایران پایه گذاری گردید و قرار بود که سرانجام به صاحب اصلی‌اش یعنی «حضرت مهدی» سپرده شود، اما بیش از چهار دهه دوام نیاورد و به طرز غریب و غیر قابل باوری برافتاد و به تاریخ پیوست. پس از انقلاب ۵۷ که منجر به سقوط نظام پادشاهی گردید،علما و فقهای اسلام با تشکیل حکومت اسلامی و با صرف تمامی ثروت‌ها و دارایی‌های ایران که به چنگشان افتاده بود و تلف کردن جان و عمر و زندگی هزاران انسان بیگناه، کوشیدند تا حاکمیت انسان و قوانین انسانی را نابود ساخته و به خدا و قوانین الهی بر روی زمین حاکمیت ببخشند. اما به علت مقاومت مردم ایران و حمایت جهان دموکراتیک و آزاد از آنان، این دسیسه و توطئۀ ضدبشری پس از چهار دهه تلاش مذبوحانه، به شکل خفت‌باری شکست خورد و حکومت اسلامی راه سقوط پیش گرفت. حتی «الله» نیز که گفته می‌شد "علی کل شئ قدیر" است، نتوانست از اضمحلال و فروپاشی حکومت قرآنی‌اش جلوگیری کند. بعد از سقوط  دولت صفویان، این دومین بار بود که روحانیان شیعه مفتضحانه شکست می‌خوردند و موفق نشدند که حکومت دلخواهشان را که در غیبت امام معصوم حق خود می‌پنداشتند، به دست «امام زمان» برسانند.
جمهوری اسلامی تنها حکومت مستقری در جهان بود که از روز نخست تأسیسش، همگان در انتظار سقوطش لحظه شماری می‌کردند؛ زیرا «خلاف‌آمد عادت» بود؛ ناشی از اشتباهی در کار جهان بود. گویی ارواح فراموشکار مردگان قرون وسطی، ناگهان گورهای خود را شکافته و بر زندگی مدرن مردم ایران آوار گشته‌اند. این همان «گذشته»ای بود که در باره‌اش می‌گفتند که نمی‌خواهد بگذرد. حکومت اسلامی در ایران، واپسین شعلۀ سرکش جهان کهنه پیش از مرگ بود که شراره‌ها و ترکش‌هایش به صورت القاعده و طالبان و داعش و دیگر گروه‌های جنایتکار و تروریستی، برخی نقاط دور و نزدیک جهان را نیز به آتش کشید.

نهادِ شر
اصول ایدئولوژی، سیاست‌ها و نیز عملکرد و رفتار حاکمان جمهوری اسلامی طی این چهار دهه، ترکیبی بود از تجاوز نبوی و توحش علوی. با پیروزی انقلاب، آیت‌الله خمینی و سایر روحانیون شرور و تبهکار شیعه، گمان می‌کردند که همچون پیغمبر اسلام و یاران راهزن و دزدش، یکبار دیگر مکه را فتح کرده‌اند و شعار "انا فتحنا لک فتحا مبینا" سر می‌دادند. آنان در همان ابتدا، بی‌رحمانه و بدون محاکمه، کارگزاران رژیم گذشته را اعدام کردند؛ تمام مخالفان و سازمان‌ها و احزابی که برای پیروزی انقلاب تلاش کرده بودند، توسط روحانیان تازه به قدرت رسیده قلع و قمع شدند؛ اراذل و اوباش و چاقوکش‌های محله‌های پایین شهر را تحت نام پاسدار و سپاهی و بسیجی بر مردم حاکم کردند؛ گروه گروه کودکان و نوجوانان را به جبهه‌های جنگی که خمینی به هر دو ملت ایران و عراق تحمیل کرده بود می‌فرستادند و روی مین‌ها تکه تکه می‌کردند؛ فعالان سیاسی و روشنفکران و نویسندگان را در داخل و خارج کشور ترور می‌کردند؛ هزاران زندانیِ محاکمه شده و محبوس را بی آنکه مجدداً مرتکب جرمی شده باشند، از سلول‌هایشان بیرون می‌کشیدند و به جوخه‌های اعدام می‌سپردند؛ خون مخالفانشان را پیش از اعدام جهت تزریق به پاسداران خود تخلیه می‌کردند؛ پاسداران و محافظان روحانیان به دختران باکره قبل از اعدام با شور حسینی تجاوز می‌کردند؛ در بازداشتگاهی مشهور به کهریزک، حتی به مردان هم تجاوز کردند. (در همین بازداشتگاه بود که رد پای رسول‌الله را هم می‌شد مشاهده کرد. آنهم از بابت شکنجه‌های ابتکاری و نوظهوری که نظیرش فقط در قرآن و در وعیدهایی که الله گنهکاران را به آن تهدید کرده است دیده شده.)
آیت‌الله‌ها و حجج اسلام، علمای اعلام و مراجع عظام که عبا و عمامه یعنی لباس رسمی شیادها و کلاهبردارها، لباس پیغمبر را پوشیده بودند، به مدت چهل سال حدود و احکام ضد بشر الهی و شریعت زشت محمدی را مو به مو اجرا کردند: اعدام کردند، سنگسار کردند، قصاص کردند، دست و پا بریدند، چشم در آوردند، تازیانه زدند... آخوندها حتی به جنازۀ مخالفان خود هم رحم نمی‌کردند و قبرهای افرادی را که اعدام کرده بودند تخریب می‌کردند.
روحانیان شیعه جامعۀ ایران را به صدها زشتی و پلیدی و رذیلت اسلامی و قرآنی آنچنان آلوده کردند که به تأیید ناظران و آگاهان داخلی و خارجی، رو به زوال گذاشته و در آستانۀ انحطاط و سقوط حتمی قرار گرفته بود. «فروپاشی اخلاقی» نخستین تعبیری بود که با مشاهدۀ جامعۀ ایران به ذهن هر بیننده‌ای خطور می‌کرد. اختلاس و رشوه‌خواری و تقلب و دزدی، امری همه‌گیر شده بود. قوه قضائیه فاسدترین نهاد حکومت اسلامی بود. قضات دادگاه‌های شرع که غالباً آخوندهای لات و گردن‌کلفتی بودند، بدون استثناء یا منتظر یک پروندۀ اختلاف مالی و زمین‌خواری چاق و چله‌ای بودند که رشوۀ کلانی بگیرند و یا منتظر زن جوان و درمانده‌ای که به وی پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای بدهند. هزاران دلال و واسطه‌گر و کارچاق‌کن در حاشیه وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌های دولتی مشغول فعالیت بودند. تمامی فرزندان آخوندهای حاکم که به «آقازاده» معروف شده بودند، بدون استثناء به این کار اشتغال داشتند. حاکمان رژیم اسلامی با همکاری خانوادۀ انگلیِ شهدا که آنان را به لیسیدن تکه استخوانی سرگرم ساخته بودند، جامعه را گروگان گرفته و هر فریاد آزادیخواهی و  هراعتراضی را در نطفه خفه می‌کردند. به نام حرمت خون شهدا و به بهانۀ عفاف و حجاب، حقوق و آزادی‌های زنان را سرکوب می‌کردند؛ بر سر و صورت زنانی که حجاب اسلامی را رعایت نمی کردند اسید می‌پاشیدند، اما از آنسو با ترویج صیغه، فاحشگی را در جامعه رسمیت بخشیده بودند. رادیو و تلویزیون و دستگاه‌ها و سازمان‌های تبلیغاتی رژیم قیف گذاشته بودند بر ماتحت ملت و از بام تا شام وحی و سوره و آیه و روایت و حدیث نبوی اماله می‌کردند. از خلخال پای زن یهودی و آب دماغ بُز علی و نامه به مالک اشتر چماقی ساخته بودند و وقت و بی وقت بر سر مردم می ‌کوبیدند.
حاکمان جمهوری اسلامی طبیعت ایران را به نابودی کشاندند و زمینی سوخته و بی‌حاصل برجای گذاشتند؛ با طرح‌ها و برنامه‌های غیر علمی و غلط، دریاچه‌ها و رودخانه‌های ایران را خشک کردند؛ آنان با نیتی پلید و روش‌های رذیلانه، تا توان داشتند یادگارهای کهن ایران و میراث تاریخی کشور را نابود کردند؛ هرچه آثار ارزشمند باستانی که یافتند، ربودند و به دلالان خارجی فروختند... 
"اگر همۀ درختان روی زمین قلم شود و دریا برای آن مرکب گردد وهفت دریا به آن افزوده شود، بی شک اینها همه تمام می‌شود" ولی شرح تباهی‌های حکومت اسلام و حکومت قرآن، شرح پلیدی‌های جمهوری اسلامی که فی‌الواقع حکومت امیرالمؤمنین و میراث شوم پیامبر اسلام بود، پایان نمی‌گیرد.

چرا چنین شد
چه شد که ملتی بزرگ، ملتی قهرمان، مردمی متمدن و با فرهنگ، دارای پادشاهانی چون کوروش و داریوش و یعقوب لیث و نادر، صاحب هنرمندان و شاعران و ادیبان و دانشوران بزرگی همانند فردوسی و نظامی و ابن سینا و رازی و مفتخر به هفت هزار سال تاریخ درخشان... آنوقت به مدت چهل سال زیر دست و پای آخوندهای بی سواد و فرومایه و بی‌ارزشی مانند «احمد جنتی» نفسشان بریده بود و یک عمر جرأت نداشتند نُطُق بکشند؟ چه بود که این مردم باهوش مانند طعمه در برابر نگاه افعی فلج شده بودند؟ 
در جایی نوشته بودند:" تجربه‌های تلخ اگر تکرار شود و زمانی دراز بپايد و به صورت عادات اجتماعی درآيد، موجب تباهی و انحطاط خواهد شد و جوامع بزرگ و قدرتمند را دچار يأس و افلاس خواهد کرد." 
بی گمان فاجعه بارترین تجربۀ تلخ ایرانیان، هجوم وحوش بیابانهای عربستان و تحمیل آیین ضدبشر اسلام بود که هر صبح و ظهر و شب با برخاستن صدای مؤذن مسجد دوباره تکرار می‌شد.

گزافه نیست اگر گفته شود که تنها رمز و یگانه راز موفقیت علما و فقهای اسلام در برقراری اینچنین حکومتی سیه‌کار و تباه و جنایت پیشه‌، و شگفت‌تر از آن حفظ و دوام این نظام واپسگرا و عقب‌افتاده به مدت چهل سال و آنهم در اوج دانش و پیشرفت و تمدن بی نظیر بشر بر کره زمین، چیزی نمی‌توانست باشد مگر ایمان و اعتقاد و باورهای مشترک دینی و مذهبی اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران با مؤسسان و حاکمان و زمامداران حکومت اسلامی. این ملت به همان چیزهایی معتقد بود که هر آخوندی و فقیهی برای ترویج آن، همه عمر تلاش کرده بود. هر ایرانیِ دین‌خو یک مُغی، موبدی، آخوندی را در وجود خویش پنهان دارد که در عین حال به اختیار او هم نیست؛ بلکه مثل کرم اسکاریس به روده‌هایش چسبیده و رهایش نمی‌کند. 
زندگی به ظاهر مدرن ملت ایران در اصل هیچ عمقی نداشت و بیشتر یک دروغ بود و بر بنیادهای سستی قرار گرفته بود. زمانی که آخوندهای از گور برخاسته، ارواح عقب‌افتاده و مرتجع و سراپا خرافاتی این قوم دینخو و دینباره را از درون دالان‌های تاریک تاریخ و از هزارتوهای اساطیر و اعصار جن و جادو فراخواندند، جملگی، یکپارچه و با صدای بلند لبیک گفتند. حتا مارکسیست‌های از خدا بی خبر و پُر مدعا نیز در پی آخوندها می‌دویدند. 
قبل از آنکه در سال ۵۷ آخوندهای شیعه که نسخۀ تغییر شکل یافتۀ مغ‌ها و موبدان پلید زرتشی بودند، بر سر این ملت آوار شوند، دیرزمانی بود که این مردم جن‌زده تمام افتخارات و داشته‌های گرانسنگ تاریخ و فرهنگ خود را به هیچ گرفته، همۀ بزرگان و قهرمانان ملی خود را فراموش کرده و به پرستش وحوش بیابان‌های عربستان مشغول بودند. قاتلان اجداد خود را مقدس می‌پنداشتند و نیایش به درگاه متجاوزان به سرزمین خویش را وسیلۀ کسب روزی و شفای بیماری‌های خود قرار داده بودند.

به یاری جهانیان
جمهوری اسلامی حکومتی نبود که مردم ایران هر اندازه هم ناراضی و شاکی و معترض، به تنهایی قادر باشند ساقطش کنند؛ حتی اگر هزار سال تلاش می‌کردند، که کردند ولی نشد؛ حتی بیش از هزار سال. جمهوری اسلامی در واقع اسلام سواره، اسلام مسلح بود در برابر اسلامی که پیاده‌اش با دست خالی چهارده قرن دوام آورده بود. تجربۀ این چهل سال نشان داد که مردمی مسلمان و مؤمن در شرایط مناسب می‌توانند حکومت اسلامی تأسیس کنند؛ اما همین مردم هرگز نخواهند توانست حکومت اسلامی را سرنگون سازند، زیرا چنین امری مستلزم تناقض است. برای این کار ابتدا باید پایه‌های ایمان و باورهای دینی و مذهبی اکثریت ملت به نهایت سست و متزلزل شده باشد. 
در تاریخ این سرزمین بارها این فرصت دست داده بود که آیین و آموزۀ ضد زندگی و ضد بشر اسلام را یکسره براندازیم و روان فردی و حیات اجتماعی خود را از وجود پلیدی‌ها و آلودگی‌های این دین بیابانی و وحشی پاکیزه کنیم. در دوران آل زیار، در دورۀ مغولان، پس از برافتادن صفویان، در هنگامۀ جنبش بابیان... و آخرین بار در دورۀ رضاشاهی زمانۀ موافقی بود که می‌بایست اسلام را با قهر و قدرت ممنوع و غیر قانونی اعلام می‌کردند و با مروجان و اشاعه دهندگان اندیشه‌های مخرب دینی و خرافات مذهبی به شدت برخورد می‌شد که نشد و نکردند و این فرصت بی نظیر تاریخی از دست رفت. امروز پس از تحمل این تجربۀ تلخ و پرهزینه، بر همگان معلوم شد که صرفاً و فقط و فقط با نقد اسلام و قرآن و نگارش مقاله و کتاب و انتقاد و روشنگری و فعالیت‌های فرهنگی و علمی و نظری و از این شمار، راه به جایی نمی‌بریم که نبردیم. فی‌المثل نمی‌شود که فقط از مضرات و زیان‌های خانمانسوز افیون و مواد مخدر گفت، بسیار هم گفت، اما درعین حال تولید کنندگان و توزیع کنندگان و فروشندگان تریاک و هروئین و مورفین و کراک و شیشه و امثالهم را آزاد گذاشت که فرزندان و کودکان و نوجوانان ما را به این سموم آلوده کنند، معتاد و مریض کنند و عمر و زندگی آنان را تباه سازند. اسلام نوعی بیماری و مسمومیت فکری و فساد ذهنی است. گونه‌ای آلودگی و اعتیاد و پریشانی روانی و اخلاقی و وجدانی است که از والدینی که توسط علما و فقهای اسلام به این مرض مبتلا شده‌اند به فرزندان سرایت می‌کند و مانند بازی دومینو همه را نسل در پی نسل به زمین می‌زند و زمینگیر می‌کند. مبتلایان به بیماری اسلام نه تنها در طول زندگی خود از رشد و پیشرفت انسانی و اجتماعی و علمی باز می‌مانند و از این لحاظ در محدودۀ بهیمیِ زندگی متوقف می‌شوند، (هرچقدر گله‌های گوسفند از چهارده قرن پیش به اینسو رشد و پیشرفت و ترقی و تکامل به خود دیده‌اند، مسلمانان و جوامع اسلامی نیز چنین بوده‌اند.) بلکه بنا به اقتضای گوهر و نهاد متجاوز و بربریت باطنی و ضدتمدنیِ اسلام و قرآن و عقاید و آموزه‌های اسلامی که پیوسته توحش را بازتولید و خشونت و خونریزی را تشویق می‌کنند، به عنصری متعرض و تجاوزگر به حقوق و آزادی‌های دیگران تبدیل می‌‌شوند.

باری همانگونه که انسان صرفاً و فقط با قوای جسمانی، با نیروی بازوها و ماهیچه‌های خود نمی تواند بر جاذبه زمین غلبه کرده و در آسمان پرواز کند و لاجرم به انرژی و نیرویی کمکی و از خارج نیاز دارد، ملت ایران هم هرگز قادر نبود به تنهایی و بدون همیاری و همکاری مردم متمدن جهان و دولت‌های دموکراتیک و آزاد، حکومت اسلامی را سرنگون سازد.
شانس ملت ایران در این نکته بود که یک برهه و مقطع تاریخی متفاوت فرا رسیده بود. می‌شود گفت که حال و احوال جهان دگرگون گشته و یکجور تقدیر تاریخی و موافقت سرنوشت با ملت ایران همراه گردیده بود. حس و حال دوران و روح زمانه و فکر غالب بر اذهان عمومی، نشان می‌داد که ‌نه فقط ملت ایران که اساساً دنیا و مردم جهان و فهم و شعور همگانی، بیش از این مقدار و از این پس، تاب تحمل حکومتی قرون وسطایی و ضدبشر و آزادی‌کش و زن‌ستیز و به غایت خرافه‌گستر و جهالت پرور را ندارد. به راحتی می‌شد فهمید که جهان در کل وجود رژیمی مذهبی و عقب‌افتاده و تروریستی و سرکوبگر را توهین به ساحت بشر می‌داند. احساس همگانی چنین بود که وجود آخوندها و آیت‌الله‌ها و ملاهای فرومایه و مرتجع در جامعۀ انسانی، به خودی خود توهین است به شعور انسان؛ اهانت است به فهم و خرد و درک انسانی. در دنیای مدرن، وجود آخوندها و آیت‌الله‌ها، یعنی موجوداتی کلاش و کلاهبرداری که لباس جادوگران را پوشیده‌اند و به هر وسیلۀ ممکن و غیرانسانی، با فریب و حقه‌بازی و نیرنگ، با زور و سرکوب و تهدید و ترور، مانع رشد و تحرک و تکامل فرد و جامعه می‌شوند، فی‌نفسه بی‌احترامی است به دانش بالندۀ بشری، به علم، به هنر، به موسیقی. وجود آخوند در جامعه، بی احترامی‌است به زن، به زندگی، به زیبایی، به آزادی...
چنین بود که عاقبت همۀ این واقعیت‌ها و شرایط قابل درک برای وجدان‌های آگاه، دست به دست هم داد تا دولت‌های آزاد و دموکراتیک جهان به رهبری ایالات متحدۀ آمریکا، به یاری مردم ایران بشتابند و بدون توسل به نیروی نظامی و زور و خشونت، و فقط با تحریم‌های اقتصادیِ مرگبار، تمامی راه‌های تنفس آخوندها را مسدود کنند. بخصوص با جلوگیری مطلق از فروش نفت، ضربه کاری و نهایی را بر پیکر اژدهای هفت سر روحانیت شیعه و حکومت اسلامی فرود آوردند. آخوندها و علمای اسلام در طی این چهل سال به کِرم‌ها و انگل‌های نفتخواری تبدیل شده بودند که مثل کپک بر پیکر ملت ایران چسبیده و ضمن تغذیه از سرمایه‌ و ثروتی که طبیعت به این مردم داده بود، با تولید انبوه خرافات مذهبی، در واقع سم و زهر می‌ساختند و در رگ‌های هستی و زندگی و جامعۀ آنان تزریق می‌کردند. روحانیون و فقها و علمای اسلام نه فقط ثروت حاصل از فروش نفت را مثل خوک می‌خوردند و تلف می‌کردند، بلکه بخشی بزرگی از آن را صرف تبلیغ و گسترش اسلام و تثبیت جهل و تحمیق عمومی می‌کردند.

سال آخر
این فقط یک تصادف و یک اتفاق ساده نبود که جمهوری اسلامی درست همان سالی سقوط کرد که احمد جنتی هم سقط شد. آخوندک کوتوله‌ و بی‌مقداری که عمر درازش دستمایه لطیفه‌های متعددی بود که حتی همقطاران جنایتکار و کمتر شناخته شدۀ او مانند جعفر شجونی این جک‌ها را بازگو می‌کردند و می‌خندیدند و سپس یکی یکی می‌مردند؛ در صورتیکه این سنگوارۀ عصر مفرغ همچنان زنده بود. احمد جنتی در عین حال نماد دوام رژیم اسلامی هم بود. یعنی خصوصیتی که اغلب مردم تمایل داشتند که بیش از او در وجود مکار و حیله‌گر اکبر رفسنجانی سراغ کنند که از قضا زودتر از دیگران مرد، تقریباً همزمان با جعفر شجونی. شاید همگان تأیید کنند که اگر اکبر رفسنجانی یعنی آن متخصص و استاد بی‌بدیل «عبور از بحران» زنده می‌ماند، احتمالاً جمهوری اسلامی را در این آخرین سقوطش نیز نجات می‌داد.

سقوط جمهوری اسلامی خیلی سریع اتفاق افتاد. به طور مختصر و خلاصه باید گفت پس از اینکه حلقۀ محاصرۀ اقتصادی و مالی و بانکی بر گلوگاه‌ها و شریان‌های اقتصاد و تجارت و صادرات نفت و مبادلات مواد اولیه  و غذا و دارو، کاملاً تنگ و خفقان‌آور شد، آنوقت مردم ایران حمایت‌ها و همراهی‌های دولت آمریکا و مردم آزادیخواه جهان را باور کردند و به پا خواستند. مردم با اعتصابات سراسری و فراگیر خود، اعتصاب کارگران و معلمان و رانندگان و مخصوصاً اعتصابات بازاریان جوان در همه شهرهای ایران، رژیم اسلامی را به گوشه رینگ کشانده و با آخرین ضربه در کف خیابان که با حضور میلیونی تمامی اقشار ملت همراه بود، آخوندهای حاکم و پاسداران را متواری ساختند. گروه‌های مردمی پادگان‌ها و مراکز نظامی و وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌های دولتی را تصرف کردند. در این مدت آخوندها ریش و پشم خود را تراشیده، عبا و عمامۀ منحوس را بدور انداخته و به هر سویی گریخته و به هر سوراخی خزیده بودند. اکثریت پاسداران و بسیجیان اسلحه را زمین گذاشته و غالباً زودتر از آنچه تصور می‌شد و انتظار می‌رفت به مردم پیوسته بودند.
البته برخی مقاومت‌ها از جانب معدود عواملی که عمیقاً جنایتکار و آلودۀ رژیم بودند دیده شد که از طرف نیروهای مردمی به سرعت مقابله گردید. اگر هم خشونت‌های محدودی از طرف مردم صورت گرفت، همگان قبول داشتند که در آن شرایط اجتناب ناپذیر بود!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۷ مرداد ۱۱, پنجشنبه

علی و حوضش

سیدعطاالله مهاجرانی وزیر پیشین دولت محمد خاتمی که اکنون ساکن لندن است، مدتی است که یک سلسله مطالبی در وصف وحوش بیابان‌های عربستان همچون علی و زینب و میثم تمار و عمار یاسر... می‌نویسد و تحت عنوان "کیمیای کلمه" در روزنامۀ اطلاعات منتشر می‌کند. این نوشته‌ها در اصل ادامۀ همان سنت روضه‌خوانی‌ آخوندهاست، منتهی به سبک و سیاق متفاوتی عرضه می‌شود. روایتی داستانگونه برای هر یک انتخاب شده و با لحنی عاشقانه و پر احساس گویا مخاطبان جوان را نشانه گرفته است. 
در زمانی که جمهوری اسلامی سال آخر عمر خود را تجربه می‌کند و برای ایستادن بر پاهای خود به چوب زیر بغل احتیاج دارد، عطاالله مهاجرانی که فرد زرنگ و باهوشی است، در مقام یکی از کارگزاران این حکومت، علاوه بر سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها و مشاوره‌ها و تلاش‌های گوناگون، از این طریق و در قالب بازگویی تاریخ اسلام و شیعه نیز به کمک ولی‌نعمت خود برخاسته است. در آخرین قسمت منتشر شده این مطالب در روزنامۀ اطلاعات، مهاجرانی باقیماندۀ مسلمان‌های ایران را زیرکانه به حمایت از علی خامنه‌ای فرا می‌خواند:
"نماز شام را در مسجد کوفه خواندیم. علی از مسجد که بیرون‏‎ ‎آمد، به سمت نخلستان کوفه رفت. من هم دنبالش رفتم. نگران بودم که مبادا در‏‎ ‎آن فضای سنگینِ پر توطئه و آکنده از هراس، کسانی به او آزاری برسانند.‏‎ ‎مبادا غافلگیرانه او را بکشند؟ با جمعی از یاران و فدائیان علی، پیمان‎ ‎بسته بودیم که در دفاع از علی، دفاع از راه و جان او تا پای جان بایستیم.‏‎ ‎چطور می‌توانستم تنهایش بگذارم؟"
مهاجرانی در بخش دیگری از این نوشته، از هیولای خونریز و خونخواره‌ای به نام علی، چنان تصویر معصومانه‌ای ارائه می‌کند و در رسای او آنچنان آه و ناله‌ای به راه می‌‌اندازد که دل سنگ کباب می‌شود:
"دغدغه‌ها، نگرانی‌ها، واهمه سینه‌‎ام را پر کرده بود. با فاصله دنبال علی می‌رفتم. مبادا صدای پایم را‏‎ ‎بشنود! آرام گام برمی‌داشتم. علی آرام می‌رفت، انگار گامهایش را می‌شمرد،‎ ‎گاه سر به سوی آسمان می‌کرد و زمزمه‌ای. کلماتش را نمی‌شنیدم، اما زمزمه‏‎ ‎آهنگین بود. مهتاب نخلستان را روشن کرده بود. شاخه‌های نخل مثل خورشیدی سبز‎ ‎در مهتاب می‌درخشیدند. در زیر نخلی به نماز ایستاد. کنار چاهی رفت که‏‎ ‎چرخی بر سرش بود و طناب دور چرخ پیچیده شده بود. کناره چاه سنگچین بود.‏‎ ‎سنگها خیس بودند و در زیر نور ماه برق می‌زدند. علی دستهایش را بر‎ ‎کناره چاه گذاشت. سرش را خماند. انگار کسی بخواهد از چشمه‌ای آب بنوشد، بی‏‎واسطه پیاله دستها. صدای زمزمه‌اش بلند شد. غمگنانه بود و‏‎ ‎گاه چونان بغضی که آرام بشکند. من بی‌طاقت بودم. می‌دانستم علی هیچ‎ ‎رفتارش بی‌راز و رمز و حکمتی نیست. برای حفظ جان او آمده بودم... نمی‌خواستم خلوت علی را بر هم‏‎ ‎زنم و یا از راز‌های شبانه او، گفتگویش با چاه در نخلستان، آگاه شوم.‏‎ ‎خواستم فاصله بگیرم. علی سرش را به سوی آسمان بالا گرفت. مهتاب بر چهره‌اش‏‎ ‎افتاده بود! چشمانش از اشک برق می‌زد. مثل برق موج دریا در تاریک‌روشنای شب‏‎ ‎مهتابی."

علی که بیت‌المالش همانند بیت رهبری انباشته از اموال دزدی بود، اموال کودکان و بیوه‌زنان ایرانی که پدران و شوهرانشان با شمشیر حسن و حسین به قتل رسیده بودند، علی که دستهایش بوی خون می‌داد، دهانش بوی خون می‌داد و خون‌آشامی که در حقیقت دندان‌ها و نیش‌های الله بود که از شاهرگ گردن به انسان نزدیک‌تر است، آن غول بی شاخ و دم و متجاوز، در قلم مهاجرانی اما، همانطور که دیدیم، گویی پسرک نازک و نوجوان عاشق پیشه‌ای است که در فراق دختر محبوبش مویه می‌کند و دلتنگ اوست!
علیِ تاریخی مصداق واقعی اشرار و اراذل و اوباش در روزگار ماست. او اگر امروز در میان ما بود، شبیه یکی از همین گنده لات‌های چاقوکش، باید آفتابه به گردنش آویزان می‌کردند و با دستبند و پابند دور شهر می‌چرخاندند.

گذشته از این صحبت‌ها، اما دلواپسی و دغدغۀ اصلی مهاجرانی و اصلاح‌طلب‌ها و نواندیشان دینی و ملی- مذهبی‌ها و از این قماش، فقط و فقط حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ سرنوشت نامشخص و نگران‌ کنندۀ اسلام و آخوند و شیعه در فردای نابودی حکومت اسلامی نیز اینان را دچار اضطراب کرده است. به خوبی حدس زده‌اند که قرون وسطایی که در عالم مسیحیت هزار سال به طول انجامید، در مورد اسلام و شیعه و بخصوص در ایران، قرون وسطی همین چهل سالی بود که نسل‌های حاضر شاهدش بودند و به زودی به پایان می‌رسد. این افراد و اشخاص و جریان‌ها، با نوشته‌های مذهبی و فلسفه بافی‌ها و تئوری سازی‌ها و قبض و بسط‌ها و صدق و کذب بازی‌های خود، همۀ تلاش خویش را صرف نگهداشت و پاسداری از میراثی می‌کنند که بعد از جمهوری اسلامی (۱۳۹۷ - ۱۳۵۷ ه-ش) به تاراج خواهد رفت و آثاری از آن باقی نخواهند ماند. بعد از جمهوری اسلامی علی می‌ماند و حوضش!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com

۱۳۹۶ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

چند نکته پیرامون مسئلۀ زن در اسلام

(هشت مارس گرامی باد)

این قلم پیش از این در نوشتاری با عنوان «فاحشگی، مقام زن در اسلام» کوشیده است برای سه پرسش اساسی دربارۀ مسئله زنان، یعنی شغل و حرفه و محل درآمد، سن بلوغ و سن ازدواج و سرانجام دلیل فروپایگی زنان نسبت به مردان در اسلام، پاسخ‌هایی بیابد. این پاسخ‌ها را در اینجا با وضوح بیشتری تکرار می‌کنیم و سپس از مبارزۀ زنان علیه دشمنِ اسلامی خواهیم گفت. 

- نخست اینکه از دیدگاه قرآن تنها محل و ممر درآمد زنان و تنها طریق تأمین معاش آنان تن فروشی و ارائه خدمات جنسی است؛ به طوری که در قرآن طنین اجورهن- اجورهن از بانگ الله‌اکبر بلندتر و رساتر است. رمز و اسم شب آن هم  در فقه اسلامی از این قرار است: "به مبلغ معلوم و مدت معلوم". در آیه ۶۰ سورۀ نور از زنان سالخورده که امیدی به زناشویی ندارند به «ازکارافتاده» یاد شده و به روشنی پیداست که منظور از «کار» فروش سکس و ارائۀ خدمات جنسی است. 
- دوم اینکه چون اسلام کار و حرفه و شغل زنان را تنفروشی تعیین کرده است - حالا یا با ازدواج دائم و دریافت مهریه و یا از طریق ازدواج موقت و به روش صیغه و توافق ساعتی و زمانی - لذا سن بلوغ و سن ازدواج زنان را تا حد ممکن یعنی به ۹ سالگی کاهش داده‌اند تا دوره و زمان بهره‌برداری جنسی از آنان افزایش یابد. با این تمهید گویا امتیازی هم به زنان تعلق گرفته که آنان می‌توانند از همان خردسالی با فروش سکس به استقلال اقتصادی دست یابند!
- پاسخ سوآل سوم به این صورت است که نگاه اسلام و قرآن به وجود زن به گونه‌ای است که به «فرج» زن اصالت می‌دهد. به عبارت دیگر نگاه اسلام به زن «فرج محور» است و هستی زن را در فرج وی خلاصه می‌‌کند. در حقیقت اسلام زن را نه انسانی کامل و مستقل همچون مرد، بلکه به مثابه زائده‌ای می‌شناسد که به گرداگرد عضو جنسی زنانه شکل یافته است. به همین دلیل مرد هنگام لمس هر نقطه از بدن زن، در واقع با وجود مستقلی به نام «فرج» تماس داشته و این عمل وی حکم جماع دارد و باید تطهیر شود. (مائده ۶) همچنین اصرار اسلام به حجاب زنان و پوشیدن سر و موی خود، تأکیدی است بر ضرورت پوشیدن فرج و نمادی است از حجاب فرج زن که به کل وجود او تعمیم یافته است. از مردان نیز خواسته شده که نگاه خود را از زنان باز بدارند، زیرا هر عضوی از بدن زن چون سر و مو و چهره، نشانی است از وجود «فرج» و بدان اشاره می‌کند. (نور ۳۰) یکی از کارکردهای حجاب، حفظ و حراست از همین کالای قابل معامله و قابل خرید و فروش است که پیرزنان فاقد آنند. از همین روست که در مورد زنان سالخورده که جذابیت خود را از دست داده‌اند و فرج آنان یعنی در واقع تمام وجودشان از حیز انتفاع ساقط شده است، لزومی به رعایت حجاب و پوشیدن بدن آنان دیده نمی‌شود.(نور ۶۰) 

نکتۀ از همه مهمتر اینکه، پستی و فروپایگی زنان در مقایسه با مردان، فقط دراین حقیقت قرآنی خلاصه نمی‌شود که ارث و دیه آنان نصف ارث و دیه مردان است و دیه بیضۀ چپ مرد از دیه کامل یک زن بیشتر است و یا حتی صراحتاً گفته شده «الرجال قوامون علی النساء»... بلکه اساساً حضور و وجود زن بدون مرد و بدون همراهی و پشتوانۀ مرد، مطلقاً هیچ ارزشی ندارد. به این حقیقت زمانی می‌توان به درستی پی برد که خوانش دقیقتری از آیه 282 سورۀ بقره داشته باشیم. در این آیه، به جهت گواهی بر یک معامله، هرگز شرط نگذاشته‌اند که چنانچه دو مرد پیدا نشد، لازم است که چهار زن شهادت دهند و نتیجه بگیریم که ارزش زن نصف مرد است؛ بلکه گفته شده است که اگر دو مرد حضور نداشته باشد، می باید یک مرد و دو زن شهادت دهند. پیداست که بدون حضور مرد، گواهی هزار زن نیز فاقد ارزش و اعتبار است. تازه اگر از این نکته هم چشم‌پوشی کنیم، خواهیم دید که ضرورت وجود دو زن به خاطر این نیست که با یک مرد (مرد غایب) برابر می‌شوند، بلکه به این دلیل است که اگر یکی از آنان پیمان کذایی را فراموش کرد، دیگری یادآوری کند. قرآن در اینجا پیشاپیش وجود ضعف و نقصی چون فراموشکاری را در زنان، فطری و مسلم و اثبات شده دانسته است.

مبارزات زنان

بخش عمده‌ای از علل دوام اسلام به سرکوب زنان وابسته است. اسلام بیشترین نیروی خود را از سلب حقوق زنان تأمین می‌کند و ایدئولوژی‌های اسلامی که برای کسب قدرت و حکومت کردن ساخته می‌شوند، از نوع طالبانی  و داعشی و نوع جمهوری اسلامی، تماماً بر پایه محدود ساختن حقوق و آزادی‌های زنان بنا شده و قوام یافته است. آخوندها و متولیان اسلام مدعی‌اند که اسلام آنچنان به زنان احترام می‌گذارد و به اندازه‌ای برای آنان ارزش و اهمیت قائل است که سوره‌ای از قرآن را به زنان اختصاص داده. این در حالی است که با سورۀ نساء در حقیقت نخستین خشت‌های بنای حکومت اسلامی، بر اصل محدود کردن و محروم ساختن زنان از حقوق و آزادی‌های طبیعی خود استوار می‌شود. (گذشته از این بهتر است جهت آشنایی با میزان احترامی که اسلام برای زنان قائل است، به این نکته توجه کنیم که مردان، هم بعد از ریدن و هم بعد از اینکه بدن زنی را لمس کردند، می‌باید وضو بگیرند و خود را پاک کنند! مائده ۶)

نگاه اسلام به زن به اندازه‌ای وحشی و عقب‌افتاده و قرون وسطایی و غیرانسانی است که هیچ مسلمان و ماله کشی قادر نیست این حفره و چالۀ گود و گشاد را هموار و صاف و صوف کند. بدون شک در دوران مدرن از همین نقطه و به علت همین ضعف، بیشترین ضربه و تخریب متوجه اسلام خواهد شد و دشمنِ اسلامی هیچ چاره‌ای برای آن در چنته ندارد. مشکل و معضل و مسئلۀ لاینحلی به نام زن، سیاه‌چاله‌ای است که سرانجام کل اسلام را در همه ابعادش به درون خود فرو می‌کشد و مضمحل می‌کند. مسائل زنان در عصر جدید و دوران مدرن بسیار متفاوت‌تر از آن شرایطی است که حتی بزرگترین متفکران اسلامی زمانی به فرض قادر بوده‌اند پیش‌بینی کنند. امروزه برابری زن و مرد و حقوق یکسان آنان و آزادی‌های زنان و استقلال و تسلط زنان بر تن خود، اموری است پذیرفته شده و حقوقی است تصاحب شده و برگشت ناپذیر. در دوران مدرن، تلاش و مبارزۀ زنان کشورهای اسلامی و به ویژه زنان ایران در جهت کسب حقوق و آزادی‌های انسانی و اجتماعی خود، به آشکار شدن هر چه بیشتر ماهیت زن ستیز و ضد بشر اسلام و به آگاهی عمیق‌تری از محتوای مُجرمانۀ قرآن منجر گردیده است. هر گامی که زنان در اثر مقاومت و مبارزه بی امان خود برای کسب حقوق از کف رفته و احترام و ارجمندی و کرامت لگدمال شده خویش توسط اسلام و قرآن به پیش می‌گذارند - نه فقط در جمهوری اسلامی بلکه در سرتاسر جهان اسلام - دشمنان الهیِ آزادی و متولیان اسلام و قرآن مجبور خواهند ‌شد صد گام به انتهای سوراخ‌های متروک و دفینه‌های تاریک و گورهای ماقبل تاریخ خود عقب نشینی ‌کنند. در دوران مدرن، چالش زنان با اسلام و قوانین شریعت، تجربه‌ای است جدید که دشمنِ اسلامی در مقابل آن خود را کاملاً بی دفاع یافته و دچار سرگیجه شده است. دشمنِ اسلامی به رغم هوشیاری بیمارگونه‌ای که در اثر چهارده قرن ستیزه با انسان و آزادی و همچنین قرن‌ها حفاظت و حراست از خود در برابر نابودی قریب‌الوقوع به دست آورده است، اما در برابر شرایط مدرن و متفاوت این دوران، کاملاً آشفته و متزلزل به نظر می‌رسد.
موج جدید آزادی‌ خواهی زنان ایران، جریانی است که به تنهایی قادر است اسلام را در همه حوزه‌ها و زمینه‌ها و ابعادش، اعم از اعتقادی و عبادی و ایمانی و هویتی و قانونی و اخلاقی، با چالش عمده‌ای روبرو سازد و دگرگون کند. همین روزها شاهدیم که چگونه آیت‌الله‌ها و کارگزاران حکومت اسلامی در برابر نبرد شجاعانۀ «دختران خیابان انقلاب» علیه حجاب و اصرار زنان به حضور در ورزشگاه‌ها، دست و پای خود را گم کرده و زبانشان به لکنت افتاده و به لاک دفاعی فرو رفته‌اند. (سخنان آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی و علی مطهری نایب رئیس مجلس اسلامی و رحمانی فضلی وزیر کشور دولت حسن روحانی در بارۀ پدیدۀ «دختران خیابان انقلاب» گویای این وضع است.)

تاکنون دشمنِ اسلامیِ مردم ایران، از طریق محدود کردن زنان در واقع کل جامعه را سرکوب و مهار می‌کرده است. به هر شکل و به هر میزان که زنان آزادی‌های انسانی و اجتماعی و حقوق از دست‌رفتۀ خود را بازپس می‌گیرند، به همان شیوه و به همان مقدار، کلیت جامعه در همه حوزه‌ها و عرصه‌های شناخته شده، گشایش‌های تازه‌ای را تجربه خواهد نمود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
سیامک مهر (پورشجری)
siamakmehr1960@gmail.com
https://gozareshbekhakeiran.blogspot.com